مدت سه سال میشوددریک شهر کوچک نزدیک مرز کانادا با پدر ومادر ودوبرادرم زندگی میکنم.اگرکوشش کاکاجانم نمی بودممکن تاهنوز هم درشهرپشاور پاکستان در هوای گرم وخفقان اور ان زندگی میکردیم.که ازین لحاظ همه ما مرهون کاکا جانم هستیم.در همسایگی ما باخانم ودودخترویک پسرش در خانه یی که قبل ازامدن ماخریداری نموده بودوباش دارد.در یکی از دفاتر دولتی کار میکندوظاهرادرامدخوبی هم دارد.ولی تا جائیکه من حس میکنم زندگی ناارامی داردوهمیشه باخانمش بگومگوداشته واتفاق افتاده که روز ها با هم حرف نرنند.بعضی عصر هادر قدم زدن در پارک نزدیک خانه همرایم درددل میکندوبیچاره کاکا جانم هیچ زمانی زندگی خوش وارامی نداشته.یک روز برایم تلفون کرد وگفت برای غذای شام مهمانش هستم.رستوران قیمتی راانتخاب کرده بود.پیشخدمت مارابه میز ما رهنمائی نمودودیدم میز قبلا برای سه نفر اماده شده است وپیش ازینکه من سوال بکنم کاکاجانم گفت که منتظر شخص دیگری هم است.پنج دقیقه ئی نگذشته بودکه خانم قشنگی بطرف ما امدوکاکاجانم مارا بهم معرفی نموده واورابنام شبنم یادکرد.یک هفته بعد کاکاجانم به من زنگ زد وگفت برای یک هفته مسافرت میرود واز من خدا حافظی کرد.دانستم کاکاجانم به کدام سفر کاری نرفته بلکه به هفته عسل رفته وفهمیدم کاکاجان بالاخره کارخودراکرد. سوم اپریل 2011
|+| نوشته شده توسط
اکبرسعیدی در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390
|
مردم ما هم عجب عادت هایی دارند بمجرد اینکه در محفل یا
مجلسی جمع میشوند فورا دسترخوان سیاست هموارمیشود.همه اینطوروانمود میکنند که
درسیاستوارد هستندوازهمه مسایل وپیچیدگی
های سیاست باخبر.بالای هرشخصی انتقاد نموده واعمال وکردار اوراتول وترازو می
نمایندوطوری وانمود میکنندکه خود جناب ایشان فرشته هستند ودرزندگی هیچ کارخلافی
ازایشان سر نزده است.تصادفا در یک محفلی که بمناسبت امدن یکی از دوستان ازسفرترتیب
شده بود اشتراک نموده بودم.از همه مهمانان چهارنفر انرامیشناختم بقیه برایم
نااشنابود.طبق معمول بازهم قصه قصه سیاست بود خصوصا درین روز ها که همه مردم بلا
کشیده ورنج دیده ما منتظریک تغیروتحولی هستند.ومی خواهند ببینند که این جمعیتی که
رهبری مملکت رادرمدت نه سال گذشته بدوش داشته وبانک های ممالک خارج راازپول مردم
بیچاره ودربدراین ملک خدادادپرکرده انددیگرسهمی دراینده وطن نداشته باشند.ولی
دریغاوافسوسا که همان اش گندیده هست و همان کاسه بوداده.بهرحال رشته صحبت
راشخصیبه دست گرفت که موهای سرش ماش و
برنج بود وظاهرا معلوم میشد گرمی وسردی روزگار رازیاددیده باشد.شروع نمود ازصداقت
ودرست کاری ووطن دوستی خودواینکه درراه ابادی وطن چه زحماتی کشیده وچه رنج هایی را
متحمل شده است ولی کسی قد رانراندانسته.داستان طولانی ازچوروچپاول بی عدالتی
کارشکنی رشوه ستانی حیف ومیل مال ملت قوم پرستی وصد ها مسایل دیگر بیان نمودکه
اعضای حکومت مرتکب میشوند.بالاخره شخص موصوف ازهمه خداحافظی نموده محفل راترک
نمود.یکی ازدوستان راجع به شخص موصوف پرسید که جناب ایشان کی هستند.صاحب خانه با
وی معرفت داشت ویرا معرفی نمودودرضمن گفت چند سال قبلراننده تکسی بود وباثرشناختی که داشت مدتی عهده
دارمسئولیت هایی درداخل وطن بوده.مدتی است که برگشته وازنگاه اقتصادی وضع خیلی
عالی دارد.دوستی میگفت بعضی ها چقدربی انصاف هستند.واقعا.
|+| نوشته شده توسط
اکبرسعیدی در شنبه بیست و ششم دی 1388
|
سال های سال بودکه دو برادردر مزرعه که از پدر شان به ارث رسیده بودباهم زندگی میکردند.یکروز بخاطر یک سوتفاهم کوچک باهم جروبحث کردندوپس از چندهفته سکوت, اختلاف انهازیاد شد.
کار بجایی رسید که از هم جدا شدند.ازدست برقضایک روز صبح درخانه برادر بزرگ به صدا در امد,وقتی در را بازکرد مرد نجاری را دید.
نجارگفت:من چند روزی است دنبال کاری میگردم فکرکردم شما شاید کار های خورد وریزه در خانه ومزرعه داشته باشیدایاامکان دارد کمکتان کنم؟
برادر بزرگتر جواب داد:بلی اتفاقامن یک مقداری کار دارم.به ان نهر وسط مزرعه نگاه کن ان همسایه در حقیقت برادر کوچک من است.او هفته گذشته چند نفررااستخدام کرد وسط مزرعه را کندندواین نهراب وسط مزرعه ما افتاد.او قسما این کاررابخاطر کینه ای که از من به دل داردانجام داده است.
پس به انبار مزرعه اشاره کرد.گفت:در انبار مقداری لوازم است از تو میخواهم تا بین مزرعه من وبرادرم حصاربکشی تا دیگر اورانبینم.نجار پذیرفت وشروع به کار کرد.
برادر بزرگتر برای خرید به شهر رفت از نجار پرسیداگر به چیزی ضرورت داشته باشدونجار گفت به چیزی ضرورت ندارد.
هنگام غروب وقتی برادر بزرگ برگشت حصاری در کار نبود چشمانش از تعجب گرد شد.نجار بجای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
در همین لحظه برادر کوچک ازراه رسید وبادیدن پل فکرکردکه برادرش دستورساختن انراداده.ازروی پل عبورکردوبرادر بزرگترش رادراغوش گرفت واز او برای کندن نهرمعذرت خواست.نجار جعبه ابزارش را برداشته اماده رفتن بود.ازاو تشکر نموده تقاضاکردند چند روزی مهمان انها باشد.
نجار گفت:میخواهم بمانم ولی پل های زیادی هست که بایدانها رابسازم.
|+| نوشته شده توسط
اکبرسعیدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388
|